قلمدوش

شماره 325... تهوع...

یک هنرجو | جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ب.ظ | ۰ نظر

حس میکنم مثل یه برگ کاغذ یین دستای یه عده قرار گرفتم و دارم مچاله میشم!

این روزا فقط فشردگی رو در درونم احساس میکنم! 

از شادی ها و تفریحاتم دور شدم! انگار همه ی اون چیزایی که یه روز بهم انرژی و انگیزه میدادن رو گم کردم!

و سخت تر از اون وقتیه که دیگران بدون اینکه در شرایط تو قرار گرفته باشن، بجای دلداری دادن بهت نیش و کنایه بزنن و تو رو ضعیف جلوه بدن!

اونم وقتی که فقط میخوای سنگینی ها رو سبک کنی نه اینکه جا بزنی.

آدما گاهی خیلی نفرت انگیز میشن!

این روزا خیلی توی مغزم با خودم حرف میزنم! این روزا درگیر مچالگیم شدم!

این روزا اندازه ی تمام عمرم سردرد میگیرم! بدون اینکه دستی باشه که بتونه درمون دردم باشه!

غیر از دستای خودم که فقط میتونه سرم رو محکم بغل کنه بلکه چند دقیقه ای شلوغی های درونش رو ساکت کنه!

این روزا واسم فقط رنگ آفتاب داره! یه حس تهوع...

این روزا رو دوست ندارم...

  • یک هنرجو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی