قلمدوش

شماره 327...

یک هنرجو | جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۱ ب.ظ | ۰ نظر

تنهام!

ولی نه یه تنهای غمگین!

گوشه ی دنج دفترم خیلی وقته خالی مونده!

میدونی این یعنی چی؟

یعنی بهانه ای ندارم واسه نوشتن!

دوست دارم دوباره قلم دوش بشم!

روان و دلنشین!

ولی انگار قلم دست گرفتن یادم رفته!

خیلی دلم میخواست زیر این گنبد کبود

یکی واسه همیشه بود!

ولی همه فقط دوست هستن و رهگذر!

بیا حداقل من و تو عاشق هم باشیم!

میدونی این یعنی چی؟

یعنی این بار تو بهانه باش

واسه گوشه ی دنج دفترم...!

-----------

قلم نوشت:

شاید بعضی چیزا رو درست نباشه بنویسم. ولی اینجا گوشه ی دنج منه تا گرد و خاک دلم رو بریزم توش!

امروز داشتم وسایل اتاقم رو مرتب میکردم. میون کاغذ پاره ها اینو پیدا کردم. نوشته ای مربوط به دی ماه 93..! 

کنجکاو شدم. بازش کردم و خوندمش. یادم اومد ک یه موقعی چقدر شعر مینوشتم... چقدر عاشق میشدم... چقدر بهانه داشتم واسه نوشتن!

اما هر چی فکر کردم یادم نیومد این یکی واسه کی بود! واسمم مهم نبود ک یادم بیاد! آخه خیلی وقته از اون دوران میگذره.

فقط یادم اومد ک اون آخرش رو با خدا بودم.

خیلی وقته از نوشته های عاشقانه م میگذره و هنوز یه گوشه ای هست ک خالیه! حتی خدا هم پرش نکرد!

همچنان دوست دارم قلم دوش باشم... ولی نه عاشقانه! سوژه های روز خیلی شیرین ترن!

هنوز تنهام... یه تنهای بی غم... ولی دوست دارم یکی بهانه ی فکر کردنم بشه! بهانه ی فکرای شیرین، نه مغز خور!

ولی همیشه حس میکنم نوبت من هنوز نرسیده به سر رسیده! 

شاید این یه خوش شانسی باشه ک ترس جدیدی تو زندگیم نیومده!

گاهی ک توی خیابون هستم با خودم میگم چرا هیچ وقت پیش نیومده ک یکی از اون آدمایی رو ک دوست داشتم اتفاقی ببینم!

و اگه دیدم باید چیکار کنم؟ اون چیکار میکنه؟

با خودم میگم چقدررررررر این دنیا بزرگه!

الان یادم اومد... دو بار این اتفاق افتاد!... هر دو بار هم یک نفر رو دیدم!... بار اول خودم رو زدم ب ندیدن! ...

بار دوم نشد در برم!... یادم نیست چی شد!... فقط یادمه ک گفت فلان روز فلان جا دیدمت!... ولی با هم صحبت کردیم... هر دو خیلی عادی برخورد کردیم... 

مثل دو تا دوست قدیمی ک بعد از سالها همدیگه رو دیدن...خوشبختانه تنها نبودم توی اون لحظه...

از خودم خوشم میاد!... بلدم عادی رفتار کنم! :) اونقدر ک خودمم تعجب میکنم!

ولی واقعا دلم واسه یه دوره هایی از زندگیم تنگ میشه! مخصوصا دوران کاردانی توی دانشگاه... 

گاهی دلم واسه همه ی اونایی ک دوستشون داشتم تنگ میشه... آدمایی ک گاهی میفهمیدن دوستشون دارم و گاهی نه!

گاهی فکر میکنم اگه دلم میخواست یکیشون برگرده اون کدوم بود؟

نمیدونم... ولی از اینکه هیچکدومشون رو واسه همیشه نداشتم پشیمون نیستم! (بی عاطفه)

ب هر حال اونا هم منو واسه همیشه نمیخواستن.

ولی اعتراف میکنم با همشون دوران خوشی داشتم... عاشقانه های پنهانی ای ک وقتی لو میرفت همه چیز رو خودم تموم میکردم!

نمیدونم چرا هیچ وقت نخواستم کسی بفهمه نسبت بهش چ احساسی دارم!! حوصله هم ندارم دنبال جوابش بگردم.

بهر حال همش تموم شده و امروز ک من اینجام نه عشقی هست، نه دوست داشتنی هست و نه احساسی. 

انگار توی دنیایی زندگی میکنم ک هیچ مذکری وجود نداره!!!

و من همچنان تنهام!

ولی نه یه تنهای غمگین!...

  • یک هنرجو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی