قلمدوش

شماده 332.. خاطرات دختر شبطون 2...

یک هنرجو | چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ق.ظ | ۰ نظر

1مهر-صبح:

 پای میز صبحانه نشسته بودم و صبحانه میخوردم. صادقی هم نشسته بود چای میخورد.

- صادقی! اگه پدر یا مادرت یه چیزی به خانمت بگن که خامنت خوشش نیاد و بعد اون جوابشون رو بده چیکار میکنی؟

- قبل از اینکه خانومم بخواد جوابی بده خودم جوابشونو میدم!.. از خانومم حمایت میکنم..تازه تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده..

چون خانومم احترام دیگران رو نگه میداره.. منم همینطور..

و بعد روی میز به سمت من خم شد و پرسید: مثلا فکر میکنی چرا تا حالا به تو بی احترامی نکردم؟

من- خب واسه اینکه منو دوست داری!

صادقی واسه چند ثانیه میخکوب شد! قیافه ش خیلی خنده دار شده بود! :))

یهو همینطور که به سمت عقب میرفت قیافه شو در هم کرد و گفت: من به گور پدرم خندیدم اگه تو رو دوست داشته باشم!

یه جوابی هم میده آدم میمونه چی بهش بگه!!!

*******

ظهر:

صادقی اومد پیش من و گفت: زود باش اون 5 هزار تومنی رو که اون روز بهت دادم بهم پس بده.

- پس بدم؟.. عیدی دادی!

- عیدی نبود.. به زور ازم گرفتی.. الانم باید پس بدی.

- آخه تو چه سید خسیسی هستی!!.. مثل جلال باش اعیدی بهم داد دیگه حرفشم نزد!

ولی تو از اون موقع تا حالا روزی ده بار اینو تکرار کردی!... زشته!

- من این حرفا حالیم نیس.. اصلا خودم میرم سر کمدت بر میدارم.

اینو گفت و رفت سمت کمد من. درش رو باز کرد. کیفم رو برداشت و کیف پولم رو از توش درآورد.

گفتم: نکن صادقی!.. زشته.. بذار سر جاش.. 

کیف پولمو باز کرد و 5 هزارتومن از توش برداشت گذاشت توی جیبش. بعد کیفم رو گذاشت سر جاش.

- صادقی اونو به من پس بده.. بد می بینیا؟

- عمرا.. 

و رفت دنبال کارش!

توی فکر بودم که حتما تلافیشو سرش در بیارم. چن دقیقه بعدش رفتم پیش الهه.. همکارم. آروم شروع کردم به صحبت.

-من باید حال اینو بگیرم!

- کاری نداره!.. شلوارش روی چوب لباسیه.. برو از توی جیبش هر چی میخوای بردار.

شلوارش روی چوب لباسی توی اتاق آویزون بود. رفتم جیباشو گشتم. هیچ پولی توش نبود. ولی یه چیز سنگین اومد تو دستم!

یه دسته کلید پر از کلید!

- ببین الهه.. شاه کلیده انگار! :)

- بگرد کلید کمدشو پیدا کن!... حتما کیفش توی کمدشه!

-یعنی تو پایه ای؟ :)

- من واسه هر عمل شرورانه ای آماده م! ؛)

 گشتم و گشتم تا کوچکترین کلید رو پیدا کردم. رفتیم سمت کمدش و درش رو باز کردم.

چه کمدی مرتبی داشت! چند تا جعبه و دفتر و خیلی منظم روی هم چیده بود. روی اونا هم کیف پولش رو گذاشته بود.

کیف رو برداشتم و لاش رو باز کردم. 5 تومنی ای که ازم گرفته بود توی کیفش بود. ولی انگار برداشتن اون راضیم نمی کرد.

به بقیه وسایلش نگاه کردم. جلوی همه ی اونا یه ساعت بود که یه حلقه ازدواج هم بهش وصل بود! خودش بود. از این بهتر نمیشد.

یه نگاه به الهه انداختم. از نگاه و لبخندش معلوم بود با من هم عقیده س.

ساعت رو همراه حلقه ش برداشتم و گفتم: حالا مجبورش میکنم 10 هزارتومن بده تا اینو پس بگیره! :))


ادامه دارد....

  • یک هنرجو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی