قلمدوش

شماره 333.. خاطرات دخترک شیطون 3...

یک هنرجو | چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ | ۰ نظر

1مهر- شب:

توی بخش پیش آقای فرزانه  و الهه بود. لم داده بود روی صندلی و پاشم انداخته بود رو پاش و شاد و خندان قضیه پس گرفتن پول رو واسش تعریف میکرد.

- نمیدونی آقای فرزانه.. اگه بهم حقوق میدادن اینقدر بهم حال نمیداد!.. پول پس گرفتن از هاشمی واقعا کار بزرگیه!

من- صادقی!.. الان وقتشه که دیگه اونو به من پس بدی!

- پس بدم؟.. تازه موفق شدم ازت بگیرمش.

- پاشو برو 2تا شیر کاکائو واسم بگیر بیار تا ببخشمت.

- صد سال..

الهه- اگه من جای تو بودم یه بستنی هم میذاشتم روش!

- از این خبرا نیس.. من دیگه به تو باج نمیدم هاشمی! 

- ببین بد می بینی.. حالا ببین کی بهت گفتم.

رفتم لباسامو عوض کنم که برم خونه. با خودم میگفتم اگه جلال اینجا بود هر کاری بهش میگفتم زود انجام میداد. 

چون میدونست تلافیشو سرش در میارم. ولی این صادقی انگار هنوز منو نشناخته! بیچاره خبر نداره چه خوابی واسش دیدم. 

بذار فعلا بخنده. بعدا که بفهمه چیکار کردم قیافش خنده دار میشه.

لباسامو که عوض کردم و برگشتم. فرزانه نبودش.

-صادقی همچنان نمیخوای پولمو پس بدی؟

- نه نمیخوام.

-ساعتتم نمیخوای نه؟

- هه هه هه.. ساعت من توی کمدمه. درشم قفله.

- آره.. کلیدشم پیش منه!

و دسته کلید رو از جیبم درآوردم و نشونش دادم. یهو  خنده از روی لباش پرید! صاف نشست روی صندلی و به دسته کلید چشم دوخت!

از قیافش معلوم بود باورش نمیشه دسته کلیدش دست منه! باور نمیکرد من این کارو کردم! حالا نوبت من بود بخندم!

- نه!

- آره :)

دسته کلید رو انداختم سمتش. خداحافظی کردم و رفتم. کنار سرویس ایستاده بودم که دیدم داره با فرزانه میاد.

چهره ش نابود بود از ناراحتی! معلوم بود حسابی ریختمش به هم! حتی نتونست ازم بخواد ساعتشو برگردونم! :))

ما اینیم دیگه!

  • یک هنرجو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی