قلمدوش

شماره331... خاطرات دختر شیطون 1...

یک هنرجو | چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۰ نظر

عید فطر، آخر ساعت کاری:

آقای صادقی میخواست از در بره بیرون. جلوش ایستادم و چارچوب در رو پوشش دادم.

سینه سپر کردم و گفتم: عیدی بده! من عیدی میخوام.

صادقی- به من چه که عیدی میخوای! نمیدم.

- نمیذارم بری تا عیدی ندی من عیدی میخوام.

خلاصه به زور 5 هزارتومن عیدی ازش گرفتم.! :)

********

برگشتم توی بخش. جلال داشت آماده میشد که بره. خیلی هم عجله داشت. سوئیچش رو میز بود. برداشتمش.

- جلال، عیدی بده!

جلال- برو ببینم بچه پررو!

- باید بدی وگرنه نمیذارم بری.

سوئیچشو گرفتم توی انگشتم و شروع کردم به تاب دادنش.

با تعجب یه نگاه به من کرد یه نگاه به سوئیچش!

گفت: زود باش سوئیچمو بده. دیرم شده!

- اول عیدیمو بده تا بهت سوئیچو بدم.

دیگه داشت عصبانی میشد! صداشو برد بالا!

- گفتم دیرم شده میخوام برم شهرستان.

- خب برو با هر چی که میتونی!

- زن و بچه  هام منتظرن!

- عیدی...

- الان زنگ میزنم به سوپروایزر!

رفت گوشی رو برداشت و شماره گرفت. منم ایستادم جلوش و نگاش کردم!

- الو... سلام خانم درودی! ... این خانم هاشمی سوئیچو برداشته نمیذاره برم...

خندیدم و گفتم: گوشیو بذار... خودتی!..سوپروایزر امروزصفری هست نه درودی!

بعد پیش خودم گفتم چقدر این دهه پنجاهی ها ساده هستن! چرا فکر میکنن ما بچه ایم و گول میخوریم؟

جلال گوشی رو کوبوند روی تلفن!

داد زد و گفت: مگه نمیگم دیرم شده؟

- میدونم.. 5تومن بده برو خیال جفتمون رو راحت کن!.. ببین صادقی هم عیدی بهم داده.

- پول نقد ندارررم!

- برو پایین از کارت خوان بگیر بیا.

......

5دقیقه بعد با ده هزارتومن برگشت. پول رو داد دست همکارم مینا. 

گفت: فقط 5تومنش رو میدم.

مینا هم 5تومنی رو که صادقی داده بود ازم گرفت و جاش ده تومنی رو بهم داد.

پول رو که گرفتم با لبخند موذیانه ای گفتم: جلال، عیدت مبارک!! :))


ادامه دارد...

  • یک هنرجو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی