قلمدوش

...

یک هنرجو | يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر

به نام خالق هنر

  • یک هنرجو

شماره 325... تهوع...

یک هنرجو | جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ب.ظ | ۰ نظر

حس میکنم مثل یه برگ کاغذ یین دستای یه عده قرار گرفتم و دارم مچاله میشم!

این روزا فقط فشردگی رو در درونم احساس میکنم! 

  • یک هنرجو

شماره 324...

یک هنرجو | پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۵۸ ق.ظ | ۰ نظر

قبلا خوابهای خوب زیاد میدیدم. ولی تا حالا نشده بود بخاطر دیدن یه خواب خوب از خدا ممنون باشم! 

مدت زیادی بود  که یه خواب خوب ندیده بودم. ولی امروز خدا رو شکر کردم. اونم بخاطر دیدن یه خواب شیرین عاشقانه!!

عشق! چیزی که مدتهاست توی زندگیم نیست!

 و با خوابی که دیشب دیدم حس کردم که این روزها ، این روزهای فشرده و شلوغ و استرس زا، چقدددر  به وجودش نیاز دارم!

فهمیدم چقدر دلم تنگ شده واسه یه رابطه عاشقانه! 

چقدر دلم تنگ شده واسه کسی که دوستم داشته باشه و دوسش داشته باشم!

چیزی که بعید میدونم  دیگه هرگز اتفاق بیفته!

اینقدر از این موضوع دور شدم، اینقدر دوباره عاشق شدن واسم بعیده که حتی به خواب دیدنش هم راضیم!!

پس خدایا شکرت بخاطر این خواب شیرین و غافلگیرکننده!!

  • یک هنرجو

شماره 323... بالاخره خرابکاری...

یک هنرجو | سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۴۶ ب.ظ | ۰ نظر

تمرینات جلسه دوم مربیگری رو افتضاح کار کرده بودم! 

نمیدونم چرا واسم جالب بود و از اینکه بد کار کرده بودم خوشحال بودم! 

خب تا حالا با گواش هیچ وقت نقاشی نکرده بودم. کار با رنگایی که حلالشون آب هست واسم سخته.

ولی یه ذره هم ناراحت نبودم از خرابکاریام! شاید از کلی تمرین و یادگیری ای که پشت این قضیه بود راضی بودم!

یادمه قبلنا که میرفتم کلاس طراحی همه تمرینامو استاد امضا میکرد غیر از تمرین پارچه کشیدنم. الان یکی از چیزایی رو که خوب میکشم پارچه س. :)

نمیدونم زنگ آمیزی با گواش رو هم میتونم خوب یاد یگیرم یا نه!؟


  • یک هنرجو

شماره 322...

یک هنرجو | جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۱۸ ب.ظ | ۰ نظر

وای که چقدر دلم واسه خاطره نویسی تنگ شده! اصلا دیگه یادم رفته چجوری مینوشتم!

نزدیک یکماه میشه که دیگه کلاس نقاشی نرفتم. توی این مدت دست به کارایی زدم که توی خواب هم نمی دیدم!

یکیش ثبت نام واسه گرفتن مدرک "م.ن.ک" هست! 

میپرسید "م.ن.ک" چیه؟؟ 

  • یک هنرجو

شماره 321...

یک هنرجو | سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ب.ظ | ۱ نظر

امروز توی یکی از سریال ها یه آقایی رو دیدم که باز منو یاد اون انداخت!...دلم واسش تنگ شد!...

واسه قدش... تیپش... استیلش... چهره ش...لبخندش...حرفاش...توجهش...!!

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دلم براش تنگ بشه!!

شاید اون به من احساس خاصی نداشت ولی رفتار دوستانه ای داشت! 

شاید اون تنها کسیه که اگه یه روزی، یه جایی، یه وقتی،  دوباره ببینمش، دوباره برگرده، رفتارمو باهاش تغییر میدم!.. بهش روی خوش نشون میدم!

حتی اگه رفتارش مثل قبل، همچنان فقط دوستانه باشه و بازم احساس خاصی نداشته باشه...

کاش میشد...

  • یک هنرجو