قلمدوش

...

یک هنرجو | يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر

به نام خالق هنر

  • یک هنرجو

خونه دوم من...

یک هنرجو | شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ق.ظ | ۰ نظر

توی این اوضاع شلوغ و قمر در عقرب دوست دارم دوباره برگردم نگارستان خودمون.

پبش آقای زارع و بچه ها.

چند روز پیش رفتم سر زدم. انگار برگشته بودم خونمون! خونه دومم!

و تصمیم گرفتم هر وقت فرصت داشتم به اونجا هم برم و  کلاسمو ادامه بدم...

  • یک هنرجو

قمر در عقرب...

یک هنرجو | يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۴ ق.ظ | ۰ نظر

از وقنی وارد هنرمندان شدم خیلی چیزا داره اتفاق میفته!

هم خوب هم ... خب نمیشه گفت بد چون بد نیست.

مثلا خوباش اینه که خیلی از کارایی که همیشه دوست داشتم انجام بدم ولی نشده رو الان باید انجام بدم.

مثلا همیشه دوست داشتم اهداف و آرزوهام رو یه جا بنویسم که الان نوشتم... یا دوست داشتم کاردستی درست کنم که الان دارم یاد میگیرم.

 دوست داشتم عقاب بکشم که کشیدم... 

بقیه ش هم اینه که از چیزایی که فراری بودم دیگه اینجا نمیتونم فرار کنم و بالاجبار باید انجام بدم. 

مثلا بعضی چیزا رو دوست ندارم نقاشی کنم ولی مجبورم انجامش بدم... یا دیگه فرصت نمیکنم واسه خودم نقاشی کنم.. یا مجبورم امتحان بدم..

بدترینش اینه که سرعتم پایینه و حس میکنم نمیتونم واسه امتحان عملی در تایم تعیین شده نقاشیمو تموم کنم. 

امتحان تئوری هم که بماند... شونصد تا کتاب باید بخونم!.. حالا شونصد تا هم نه ولی 9 تا رو که باید خوند.

همه ی وقتم پر شده.. حتی یک دقیقه هم نمیتونم آزاد بچرخم.. 

یا دارم تمرینای مربیگری رو انجام میدم.. یا دارم طراحی میکنم.. یا مشغول کاردستی ساختنم!

همشون کلی کار دارن و خسته کننده شدن. بازم کاردستی جالب تره با اینکه خیلی کار داره.

نمیدونم کی برسم کتابا رو بخونم!... خدا به دادم برسه!

یکی نیست به من بگه آخه دختر، نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ مدرک گرفتنت چی بود؟ اونم توی این گرونی!

والاااا....

  • یک هنرجو

شماره 335.. وقتی امید ت میشه اونی که ناامیدت میکنه...

یک هنرجو | شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ق.ظ | ۰ نظر

یه موقع هایی ناخواسته یا خواسته همچین از خدا دور میشم که باورم میشه انگار بودن و نبودنش فرق نداره!

یا انگار بود و نبود من واسه اون فرق نداره!

مثل این روزای من که خیلی ازش ناامید و دور شدم. فقط چسبیدم به هدفهایی که از تلاش واسشون خسته شدم!

دیگه با خودم میگفتم خدا کاری با من نداره و منم دیگه کاری با اون ندارم. به خودم دروغ میگفتم چون مدام به یادش بودم! بهش فکر میکردم!

ازمون خواستن اول دفترمون یه جمله ی تاثیرگذار و انگیزه دهنده توی زندگی بنویسیم.

هر چی پیش خودم فکر کردم چی به من انگیزه و قدرت میده که تلاش کنم دیدم هیچی ندارم بنویسم!

به خودم گفتم آخه تو آدمی؟! مگه میشه هیچی نباشه که بهت امید و انگیزه بده؟ یالا بگرد یکی پیدا کن واسه همیشه ت!

  • یک هنرجو

موقت

یک هنرجو | سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ق.ظ | ۰ نظر

کار رو باید تمام کرد.

میخوام سری سوم دونده هزارتو رو هم تعریف کنم. 

ولی فعلا وقت ندارم. سرم شلوغه. :(

ولی سعی میکنم هر از گاهی یه قسمتش رو بنویسم. :)

  • یک هنرجو

شماره 333.. خاطرات دخترک شیطون 3...

یک هنرجو | چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ | ۰ نظر

1مهر- شب:

توی بخش پیش آقای فرزانه  و الهه بود. لم داده بود روی صندلی و پاشم انداخته بود رو پاش و شاد و خندان قضیه پس گرفتن پول رو واسش تعریف میکرد.

- نمیدونی آقای فرزانه.. اگه بهم حقوق میدادن اینقدر بهم حال نمیداد!.. پول پس گرفتن از هاشمی واقعا کار بزرگیه!

من- صادقی!.. الان وقتشه که دیگه اونو به من پس بدی!

- پس بدم؟.. تازه موفق شدم ازت بگیرمش.

  • یک هنرجو